Saturday، December 30، 2006

داستان

دوست با غیرتی دارم که نامزد کوچکش را خیلی دوست می داشت و البته هنوز هم دوست داره. اما همیشه یک چیز بود که باعث عذاب من بود و همچنان هم هست. هر وقت که از کوچه نامزد کوچک دوست باغیرتم رد می شم جسد چند کلاغ نر در جوی آب و گوشه پیاده رو توجهم رو به خودش جلب می کنه . کلاغ های بی سرنوشت نری که توسط دوست با غیرتم کشته شده اند. آخه دوست من خیلی با غیرته و نامزد کوچکش رو هم خیلی دوست داره و از نزدیک شدن سوسک های نر به نامزد کوچکش جلوگیری می کنه چه برسه به کلاغ های نر. دوست با غیرتم وقتی با نامزد کوچیکش بیرون میره با چند نفری دعوا می کنه و حتی تلفن نامزد کوچکش رو اون جواب می ده. نامزد کوچکش هم اونرو دوست داره البته کم و زیادشو من نمی دونم ولی لابد دوست داره.
اما چیزی که واقعا باعث عذاب منه رفتار دوست باغیرتم نسبت به نامزد کوچکش نیست. من از سرنوشت کلاغ های نر در عذابم.
آخه می دونید! اون کلاغ ها به هوای نامزد کوچک دوست با غیرتم نیست که به اون کوچه میان.
اون کلاغ های سیاه به هوای آواز قناری کوچکی به اون کوچه میان که پشت پنجره همسایه نامزد دوست باغیرتم آواز می خونه!
درهمسایگی نامزد کوچک دوست باغیرتم، دختر کوچکی زندگی می کند که 5 سال پیش در یک تصادف رانندگی فلج شد و در این چند سال دلش رو به قناری کوچکی بسته که عصرها ، پشت پنجره ، رو به کوچه نامزد کوچک دوست با غیرتم آواز می خونه و دوست با غیرت من که بیشتر وقت خودش رو تو کوچه نامزد کوچکش می گذرونه تنها موجودیه که توی اون کوچه صدای قناری رو نمی شنوه و کلاغ های نرسرمست آواز رو به هوای این که به خاطرنامزد کوچکش به اون کوچه اومدند به پایین می کشه و از اونها جز لاشه ای و مشتی پر سیاه که تا چند روز بعد دیده میشوند و ناراحتی برای من باقی نمیذاره.
5 سال پیش وقتی دختر کوچولوی همسایه نامزد دوست با غیرتم دم دمای غروب یه روز آبان ماه ، پرید جلوی ماشینم هیچ وقت فکر نمی کردم چند سال بعد کارم گریه هایی شبانه در سوگ چند کلاغ سیاه باشه. چند ماه بعد از حادثه وقتی برای جلب رضایت خانواده دختر کوچولوی همسایه نامزد کوچک دوست با غیرتم به خونه اونا می رفتم قناری کوچک رو برای دخترک بردم می خواستم براش توضیح بدم ولی نتونستم چیزی بگم. قناری رو به دختر دادم و از خونشون زدم بیرون.
می خواستم براش بگم که تقصیر من نبوده. می خواستم بگم که این ملیحه بود که جر و بحث رو شروع کرد و حواس من رو پرت کرد اما نگفتم.
اون روز وقتی ملیحه رو سوار کردم ملیحه به من گفت که حامله است من که متعجب بودم بر سر کورتاژ جنین با ملیحه شروع به بحث کردم ملیحه که می خواست بچه رو نگه داره حسابی اعصاب من رو بهم ریخته بود و مدام جبغ می کشید ولی این دفعه رو کور خونده بود. نه! بچه نه! این یکی رو دیگه حاضر نبودم جلوی ملیحه کوتاه بیام و بحث ادامه پیدا کرد تا این که توی اون خیابون لعنتی دخترک رو جلوی ماشین دیدم ولی دیگه خیلی دیر شده بود صدای جیغ ملیحه رو تو گوشم هنوز می شنوم.
بعدا که دوست با غیرتم نامزد کرد ، اتفاقی فهمیدم که خونه نامزد کوچکش کنار خونه دخترکیه که من چند سال پیش زیر گرفته بودم . البته من این موضوع رو اتفاقی فهمیدم چون که دوست با غیرتم حتی تا به حال اجازه نداده من نامزد کوچکش رو نگاه کنم. یه روز که به طور اتفاقی به اتفاق من رفته بودیم دنبال نامزد کوچکش من رو سر کوچه نامزد کوچکش پیاده کرد تا بره تو کوچه و طوری که من پلاک خونه نامزد کوچکش رو نفهمم اون رو سوار کنه ، کوچه رو شناختم و نعش کلاغ ها ی نر - که دوست با غیرتم قبلا راجع به کشتن اون ها با من صحبت کرده بود - رو دیدم و چند روز بعد کنجکاوی من رو دوباره به اونجا کشوند و همون کنجکاوی بود که باعث شد من به راز کلاغ ها پی ببرم و بفهمم که اصل داستان تقصیر منه و از اونروز عذابی مضاعف دامن من رو گرفت. البته اون روز خیلی شانس آوردم که دوست باغیرتم که حتما همون حوالی بوده من رو ندیده وگر نه شاید سرنوشت من هم با کلاغ ها به نوعی دیگر گره می خورد. شاید هم بد شانس بودم...
چند ماه پس از تصادف وقتی از بازداشت خلاص شدم و کارهای اخذ رضایت و... به پایان رسیده بود ملیحه با من تماس گرفت و خبر پدر شدنم رو به من داد. این طوری بود که قاسم به دنیا اومد.

Tuesday، November 21، 2006

از قضا توپ و تشر فدراسیون فوتبال با محروم کردن آبیته و قرمزته به خاطر فحاشی به داور و در و دیوار * بد جوری رفقای استادیوم رو مون رو از هارت و پورت و خصوصا نما!! بودن انداخته تا جایی که اخیرا به جای بکارگیری الفاظ مصطلح در آبدارخونه، داور میدان را خیلی محترمانه به دقت بیشتر دعوت می کنند!
لذا با توجه به این که امکان داره خیلی به دوستان فشار بیاد و زبان مادری هم فراموششون بشه، بدینوسیله پیشنهاد می گردد به جای تغییر کلی ادبیاتشان به یک جایگزین سازی جزیی دست بزنند
مثلا می توانند خوار مادر داور رو یه جور دیگه مورد عنایت قرار بدهند و به طور مثال از الفاظ " آلت تناسلی نرینه " و " آلت تناسلی مادینه " (دستگاه دفع ادرار هم در این مورد کاربرد دارد) استفاده کنند
یا اینکه به جای " تف به گور بابات " می توانند بگویند " بزاق حاوی آنزیمی که از غدد زیرزبانی دهان ترشح می شود به آرامگاه والد گرامی" همچنین با توجه به اینکه دیده شده بعضا از لفظ "دهان" برداشت سو می شود می توان "ابتدای دستگاه گوارش " را به عنوان جایگزین پیشنهاد داد. در این توجه شما را به تفاوت نه چندان ظریف "ابتدا" و "انتها" ی دستگاه مذکور جلب می نمایم که اشتباه در بکارگیری هر یک به جای دیگری جدای از تبعات مفهومی ، همراه درد نیز می تواند باشد (میزان آن در افراد مختلف، متفاوت است)
همچنین دوستان ارجمندم می توانند از فحش های مشابه زبان های کم یاب بیگانه استفاده کنند تا هم حق مطلب ادا گردد و هم کسی متوجه نشود و در پی اعمال محرومیت بر نیاید! در این راستا کلوپ هواداران مکلف می گردد سهراب بوقی و موجود مشابه قرمز رنگ بوقی را جهت تحقیقات به قلب آمازون و مناطق جنوبی سیرالئون اعزام داشته تا به جمع آوری موارد مورد نیاز مبادرت ورزند.

* میتواند علی دایی هم باشد

Monday، November 06، 2006

یازده صبح خیابان نبرد نرسیده به پیروزی - تاکسی پیکان (صدای " دنیا دیگه مثل تو نداره ..." با صدای خرخر به گوش می رسه...)

...
- خیلی قشنگه
- چه جوریه!؟
- زمینه براق با گلای مات ولی نه از اون براقا که برق بزنه ها ! ... خیلی چادر قشنگیه...
- اون یکی چه شکلی بود؟
- اون یکی هم مثل همین بود ولی زمینش مات بود و بر عکس گلاش براق اونم خوب بود ولی این قشنگ تره...
...

پیاده می شم به سمت امام حسین و بعد انقلاب حرکت می کنم ...

همان ساعت پل پارک وی - تاکسی سمند ( همان صدا از روی سی دی در حال پخش می باشد)

...
- مانتوهه خیلی خدا بود یه جوری سینه هامو جمع می کنه که سر سینم معلومه (صدای کر کر خنده)
- ایول...شایان دیده!؟
- آره اتفاقا می گفت خیلی سکسیه
- ایول... ایول... چند؟
...

پیاده می شم به سمت پل گیشا و بعد انقلاب حرکت می کنم...
به خودم بر می خورم
هیچ وقت از دیدن خودم اینقدر خوشحال نشده بودم...

یه لحظه فکر کردم که چرا پشت ویترین طلا فروشی های امام حسین فقط النگو دیدم ولی توی خیابون ولی عصر اصلا النگویی ندیدم!؟

Friday، September 29، 2006

در ممالک جهان سومی نظیر ایران اصول دموکراسی معمولا بر ضد ماهیت آن عمل می کند به این معنی که استبداد برای پیش برد اهداف خود دموکراسی را نیز به عنوان ابزاری موجه در عرصه بین المللی به کار می گیرد و به خوبی آموخته است چگونه از انتخابات و پارلمان و امثال آن در جهت پیشبرد به ظاهر مشروع اهداف و خواسته های اقتدارگرایانه خود استفاده کند. در مقابل چنین وضعی شاید راه کار تحریم انتخابات از سوی نخبگان جامعه (البته تا هنگامی که جامه عمومی بر تن نکرده است) نه تنها چاره ساز نخواهد بود بلکه بعضا با استقبال سیستم حاکم نیز روبرو می گردد. چنین انفعالی در مقابل یک حکومت مستبد می تواند تبعاتی در پی داشته باشد که قابل پیشگیری بوده اند. با توجه به تجربه چند دهه اخیر در ایران به نظر می رسد اقبال عمومی از الگوی تحریم انتخابات چندان سهل الوصول نباشد لذا تغییر نگرش به ماهیت عمل سیاسی از سوی آگاهان اجتماعی امری ضروری و اجتناب نا پذیر است .
مسلما در دموکراسی ظاهری و گزینه های محدود ، ایده آل گرایی جایی برای طرح ندارد اما با توجه به شکاف قدرت میان طبقه حاکم - که روز به روز هم در حال افزایش است – انتخاب برترین گزینه نیز از میان گزینه های از فیلتر گذشته شورای نگهبان ، امری است به غایت سخت و پر تنش که نمونه بارز آن را در انتخابات سال گذشته ریاست جمهوری به وضوح شاهد بودیم.
به عقیده نگارنده به طور کلی در یک رژیم دیکتاتوری چنگ زدن به حد اقل ها و تلاش برای اخذ امتیاز بیشتر موفقیت محسوب شده و قابل ستایش است لذا جلوگیری از تامین کامل رای حکومتی نیز به همان نسبت می تواند موفقیت آمیز تلقی گردد به این معنی که به هر حال افرادی که برای گزینش به عنوان رییس جمهور به ملت معرفی می شوند نیز به هر حال از لحاظ حکومت خوب و بد دارند چنانچه بتوان به نوعی از انتخاب ایده آل حکومت جلوگیری نمود بدیهی است که یک گام به جلو برداشته شده است. مثال بارز این حرف را در دوم خرداد هفتاد و شش شاهد بودیم اما دیدیم که استبداد علیرغم این موضوع نه تنها یک قدم نیز از منافع خود عقب ننشست بلکه به طور کامل در انتخابات سال 84 از اتفاق مجدد پیشگیری نمود.
اما این به معنای شکست استدلال فوق نمی باشد. به نظر می رسد چنانچه حوصله جمعی میان آگاهان اجتماعی و تشنگان آزادی فزونی یابد و شتابی منطقی همراه حرکت مبارزه جویانه علیه استبداد گردد بار دیگر نیز بتوان از چنین الگویی استفاده نمود اما به نحوی دیگر. یعنی می توان با شرکت در انتخابات با تخریب آرای گزینه اول رژیم با حمایت و حتی تبلیغ برای گزینه دوم یا سوم رژیم (به هر حال نه بدترین گزینه) به یک پیروزی تاکتیکی علیه آن دست یافت که نه چندان حریف قدرت مند را جری می کند که شرایط انتخابات نهم را پیش آورد و نه ایده آل آن تامین شده است و مهمتر از همه نخستین قدم با ملایمت هر چه تمام و فارغ از خشونت پر هزینه و عاری از منفعت برداشته شده است. این انتخاب بین بد و بدتر نیست بلکه تضاد بین ایده آل و واقعیت است که چنین شاید به زعم برخی دوستان وادار به عقب نشینیمان مینماید اما عقل حکم می کند یا منطق را همراه عمل سیاسی خود نماییم و یا به مبارزه مستقیم و رو در رو با رژیم بپردازیم. شاید با توجه به شرایط بین المللی آتی این بهترین راه کار عملی برای انتخاب های بعدی باشد.

Wednesday، September 27، 2006

نمی دونم این چه حکایتیه که علی رغم ممنوعیت ورود زنان به استادیوم فوتبال با استدلال حرام بودن دیدن بدن مرد نا محرم از سوی زن نا محرم _که خصوصا در استادیوم فوتبال و از اون فاصله لابد باعث می شه دو طرف یه حالی بهشون دست بده که از یک طرف کیفیت بازی افت کنه و از طرف دیگر زمینه فساد روی سکو های استادیوم فراهم بشه و یه وقت محیط استادیوم ها نا پاک و ضد فرهنگی بشه_ (عجب جملات!معترضه ای!!!) چرا از سوی وزارت خارجه هیچ بخشنامه ای به سفارتخانه های جمهوری اسلامی ارسال نمی شه که از حضور خانواده کارکنان سفارت خانه ها در استادیوم های اجنبی اهتراز کنند که از طرفی ناموس ملت ایران در دیار کفار به خطر نیفته و از طرف دیگر شاهد قیافه های خنده دار بانوان محجبه به عنوان ایرانیان حاضر در زمین نباشیم!

Wednesday، September 20، 2006

خیلی سخته که آدم یه عده به اصطلاح روشن فکر دور و برشو گرفته باشن و خودش هم واقعا بخواد که قاطی اونا باشه ! میگم به اصطلاح چون منظورم دقیقا آدماییه که 4 تا کتاب خوندن و عرش اعلا رو زیر پای ادعایی میبینند که از خجالت ماتحت الاغ(تذکر دادن که مودب باش) هم در می آد
زندگی به آدم کوفت می شه وقتی به عمق دوستان اطرافت واقف نباشی و به تصور زندگی بین خدایان مدرن احساس الکی خوشی واگیردار کنی
و چقدر سخت تر میشه که شیوه کار هنوز دستت نیومده باشه و احساس ضعفی کنی که به طور مداوم ناگزیر از سانسور تمام و کمالش باشی ضعفی که بهت قول میدم همه اون خدایان اطرافت هم در حال انجام همین کاردر موردش اند بلکمم!! بیشتر از تو
و چقدر بازم همون که آدم برای همراهی جمع مجبور به انجامی باشه که هیچ سرانجامی واسش نداشته باشه جز عتاب و عذاب که می شده بجاش یه جور دیگه ای بشه که بشش خوش بگذره
خلاصه اینکه چرا یه دفعه صاحب مخاطبی شدم و یه تویی وارد جریان شدو بعد هم عذرشو خواستم ریشه در تراوشات انتلکتوالی داره که به طورنامحسوس و مستتردر بیان قصد در القای اون به خوانندگان گرامی داشتم! یعنی که بابا جون بفهمین که مام آره دیگه...اه
توضیح اخیرم محض رفقای روشنفکر ترم بود که شاید پیچیدگی بیش از حد ذهنشون عاجز از درک مزخرفات آنلاین نگارانه منشون کرده باشه و اینا

Thursday، August 31، 2006


دارم یه مطلب می نویسم در رابطه با توالی اشتباهات تاریخی در ایران و تبعاتش! تا اواسط مطلب رسیدم خیلی زیاد شده ولی کلی مطلب تو ذهنم مونده که نمی دونم چطور جمش کنم. از طرفی وقتی آدم مجبور باشه ممیزی رو در نظر بگیره در نوشتن مطلب کار به مراتب طاقت فرسا تر می شه! همین امر دلیل ارجحیت هویت مجازی در یک دنیای مجازی است بر بودن در واقعیت برای من... راستی توهین به سران مملکتی به طور رسمی حکمش چقدره؟!!؟

Monday، August 21، 2006

چندی پیش که پس از وقفه ای چند ساله دوباره شروع به نوشتن وبلاگی (نوشتن چندین گونه دارد اعم از وبلاگی و...:D) کردم فکر نمی کردم خواننده ای داشته باشم چوم مدت هاست حضور مجازی ام در جامعه وبلاگی به حالت تعلیق در آمده است و کم و بیش باید از خاطر ها پاک شده باشد.دقتی هم به غالبی که سه سال پیش برای وبلاگ خالی ام انتخاب کرده بودم نداشتم تا این که چند روز پیش دیدم نه تنها این غالب صفحه نظرات دارد بلکه شخصی برایم نظر نیز باقی گذارده بود. بیشتر از این که مضمون آن برایم جالب باشد خود کامنت گذاردن برایم جالب بود چون لحظه ای فکر کردم که من تنها نیستم این حالت رو قبلا هم داشتم هر چند در آن زمان به علت کم تر بودن تعدد بلاگ های فعال و هم چنین حضور نصفه و نیمه در این جامعه مجازی خوانندگانی بودند که اکثرا وبلاگ نویس بودند و گهگاه کامنت هایی هم برایم باقی می گذاشتند که خواندنشان خالی از لطف نبود و این بار نیز بهکذا!
اما پس از آن باز به سرم زد که وبلاگم را به صورت موزیکال درآورم تا یادآور روزهای پیشینم باشد جدای این که به این دوباره وبلاگ نویسی ادامه دهم یا نه!

Sunday، August 20، 2006

PHM (people’s health movement) سازمانی است بین المللی که در زمینه جوانب متعدد امر بهداشت در دنیا فعالیت می کند. مدتی است که به همت آقای دکتر برزگر ارگانی غیر دولتی به نام انجمن تلاشگران سلامت تشکیل شده است که با PHM همکاری می کند بد ندیدم اهداف عمده این انجمن را که از اساسنامه آن برداشت شده است به طور مختصر ذکر کنم.

اهداف انجمن عبارتند از حرکت به سوی جامعه ای سالم و پویا و جلب مشارکت مردم و مسئولین و سازمان های بین المللی در تامین سلامت و بهداشت عمومی.
1- تلاش در راستای ارائه راه کارهای مناسب جهت افزایش کمی و کیفی و توزیع عادلانه خدمات بهداشتی و پزشکی
2- آموزش همگانی مسایل بهداشتی و کمک های اولیه و گسترش اندیشه همکاری و همیاری میان مردم و مسئولین به مثابه یک ضرورت ملی
3- تلاش در راستای سالم سازی محیط زیست و مقابله با تخریب و آلودگی آن در تمامی محیط های عمومی و خصوصی ، کار و عرصه های طبیعی
4- ترویج صلح و ممحو هرگونه خشونت و جنگ به منظور حفظ سلامت محیط زیست و جامعه و افراد آن
5- تحرک بخشی و ارتباط و همکاری و بهره گیری از تمام ظرفیت ها و امکانات بالفعل و بالقوه و همه نیروها در بخش های بین المللی ، دولتی ، غیر دولتی، عمومی ، خصوصی ، نهاد ها ، جمعیت ها و... به ویژه از طریق وسایل ارتباط جمعی ، شبکه های بهداشتی و مراکز آموزشی
6- مطالعه و پژوهش همه جانبه برای شناخت چالش ها و معضلات اساسی سلامت و ارائه گزارش درباره آسیب های اجتماعی و تاثیر مخرب آن در سلامت تن و روان ، همراه با راه کارهای مناسب به سازمان های غیردولتی و خصوصی برای رفع آن
7- شناسایی راه های پیشگیری و کاهش خسارات حوادث طبیعی و یاری رسانی به مردم هنگام بروز سوانح طبیعی یا پیش بینی نشده مانند سیل، زلزله ، طوفان ، آتش سوزی و ...
8- شرکت در نشست های انجمن های بین المللی و داخلی همسو با اهداف انجمن و دعوت از آن ها در همایش های انجمن
لزوم کار اجتماعی میان توده ها و ارجحیت آگاه سازی اجتماعی بر فعالیت سیاسی برای جذب سطحی توده ها مسئله ایست که متاسفانه در امروز جامعه بحران زده ما از جانب خواص اجتماع نیز به کلی از یاد برده شده است. ملغمه فرهنگی جامعه امروز ایران شاید در تاریخ سرزمینمان بی نظیر باشد. بی شرفی به عنوان یک ارزش اجتماعی راه هنجار شدن در پیش گرفته و اقسام قبح سنتی در برداشتی سطحی از مدرنیته در حال مضمحل شدن است.چنین مراحل گذاری در تاریخ اجتماعی هر مملکتی فرصتی است مناسب برای آگاه سازی اجتماعی توده ها.اما متاسفانه فرصت های را ناظریم که یک به یک جلوی چشمان ظاهرا بازمان از دست می روند و بجای بروز دغدغه اجتماعی در غالبی درست و عمیق بیشتر در فکر درگیری هایی هستیم که شاید برای خود طرح کنندگانش هم تهوع آور شده است ولی بوی گندش چنان مشام ها را کور کرده که حتی بوی خوش نیز از یاد ها رفته است. حیف این همه نیرو و فکر که در غالب شما هدر می رود

Friday، August 18، 2006

از اشعار هوشنگ ابتهاج خوشم نمیاد ولی یه چیزی داره که خیلی خوبه اونم شعر سپیده است که با آهنگی از لطفی و با صدای شجریان به نام ایران ای سرای امید مشهور شده است
اتحاد ، اتحاد ، رمز پیروزی است
این خیلی جمله کلیدی است که متاسفانه بارها از زبان یکدیگر شنیدیم ولی خاصیت نژادی ما ظاهرا اجازه جامه عمل پوشیدن ای شعار کلیشه ای رو نمیده
یه زمانی از برخی طنزهای سبک نبوی بدم میومد و البته هنوز هم بعضا اما یه مطلب نوشته بود که از جمله مطالبی بود که در هنگام خودش اذیتم کرد ولی الان که بهش فکر می کنم می بینم پر بیراه هم نگفته بودمطلبی بود راجع به تجزیه گروه های سیاسی و تولد زیر شاخه هایی که خود را شاخه اصلی میپندارند و زیراب طرف مقابل رو چنان می زنند که انگار نه انگار تا چندی قبل یار و به خصوص رفیق و هم سنگر بودند...بماند آخر شبی نمی تونم جمعش کنم

Thursday، August 17، 2006

زمان از کنارم چون باد در گذر است
مدتی است که این گونه باد عبورش صورت را سرخ و چشمان را اشکبار کرده است
از صورت و دو چشم خود می گویم
روزی نه چندان دور کندی زمان چنان بر می آشفتم که از چشمم قطره اشکی بر صورت برافروخته ام سر می خورد و ...ولش کن حوصله تعقیبش را ندارم
کاش زمان می ایستاد لا اقل تا باز خوانی کهنسالی می ایستاد
کودکی بود که می انگاشت وعده رشد دروغی است پرداخته نسل پیشینش
امروز اما...
اتفاق خاصی نیافتاده است...همان ولش کن

Wednesday، August 16، 2006

دیروز یه صحنه جال دیدم توی تلویزیون
شبکه خبر مشغول پخش مستقیم سفر احمدی نژاد به اردبیل بود! حالا ترکی حرف زدن های تقلبد آمیز دوستمون به کنار، یه چیزش خیلی جالب بود و اون این که هر وقت آقای رییس جمهور جمله ای یا کلمه ای می گفت که ظاهرا به زعم خودش می بایست استقبال و طبعا سوت و کف مخاطبین رو به همراه داشته باشه خودش سکوت می کرد و بعد از چند ثانیه صدای سوت و کف خفیف یه عده معدود اما حرفه ای و با تاخیر چند ثانیه ای تشویق حضار به گوش می رسید!
نوشتن برایم سخت شده مثل زندگی
پیشتر نیز برای کسی نمی نوشتم ، اما می نوشتم شاید به و برای خودم
دیگر حوصله خودم را هم ندارم
وبلاگ نویسی انگیزه خوبی است برای بازیابی خویشتن اما این که جواب مرا بدهد شک دارم حتی نظری بر من افکند...هه...مزخرف نویسی چه راحت است و من قطعا الان مشغولش هستم و از آن خنده دار تر پست کردن چنین مزخرفی است...
این است اعتماد به نفس

Wednesday، June 21، 2006

برای رفقای زیادی پولیتیسین


دروغ می گویید! مثل ریگ
نه تنها خود می دانید ، بلکه خودی هاتان نیز دروغ می گویند و می دانند که دروغ می شنوند
تظاهر می کنید به دانایی
خود را محور عالم می پندارید و به هیچ قیمتی پیاده نمی شوید
برای هم قمپوز در می کنید و قیافه می گیرید
همه تحرکات اطراف را به خود مرتبط می دارید و هیچ در باغ نیستید که حتی به چشم نیز نمی آیید
هر چند به چشمم آمدید چرا که ابله وار خنده دارید
موج سوارید و خود را باد موج ساز می دانید
تاریخی را به گند کشیدید و کوتاه هم نمی آیید
از تجربه هایی می نگارید که حتی جرات لمسش را ندارید
نامتان را بر لبان، دوست می دارید!
خود را انسان دوست می دانید و جز خودی ها را انسان نمی دانید
حتی خودتان را نیز درجه بندی کرده اید
باشید ولی بر ما مگوزید
این است زندگی