دوست با غیرتی دارم که نامزد کوچکش را خیلی دوست می داشت و البته هنوز هم دوست داره. اما همیشه یک چیز بود که باعث عذاب من بود و همچنان هم هست. هر وقت که از کوچه نامزد کوچک دوست باغیرتم رد می شم جسد چند کلاغ نر در جوی آب و گوشه پیاده رو توجهم رو به خودش جلب می کنه . کلاغ های بی سرنوشت نری که توسط دوست با غیرتم کشته شده اند. آخه دوست من خیلی با غیرته و نامزد کوچکش رو هم خیلی دوست داره و از نزدیک شدن سوسک های نر به نامزد کوچکش جلوگیری می کنه چه برسه به کلاغ های نر. دوست با غیرتم وقتی با نامزد کوچیکش بیرون میره با چند نفری دعوا می کنه و حتی تلفن نامزد کوچکش رو اون جواب می ده. نامزد کوچکش هم اونرو دوست داره البته کم و زیادشو من نمی دونم ولی لابد دوست داره.
اما چیزی که واقعا باعث عذاب منه رفتار دوست باغیرتم نسبت به نامزد کوچکش نیست. من از سرنوشت کلاغ های نر در عذابم.
آخه می دونید! اون کلاغ ها به هوای نامزد کوچک دوست با غیرتم نیست که به اون کوچه میان.
اون کلاغ های سیاه به هوای آواز قناری کوچکی به اون کوچه میان که پشت پنجره همسایه نامزد دوست باغیرتم آواز می خونه!
درهمسایگی نامزد کوچک دوست باغیرتم، دختر کوچکی زندگی می کند که 5 سال پیش در یک تصادف رانندگی فلج شد و در این چند سال دلش رو به قناری کوچکی بسته که عصرها ، پشت پنجره ، رو به کوچه نامزد کوچک دوست با غیرتم آواز می خونه و دوست با غیرت من که بیشتر وقت خودش رو تو کوچه نامزد کوچکش می گذرونه تنها موجودیه که توی اون کوچه صدای قناری رو نمی شنوه و کلاغ های نرسرمست آواز رو به هوای این که به خاطرنامزد کوچکش به اون کوچه اومدند به پایین می کشه و از اونها جز لاشه ای و مشتی پر سیاه که تا چند روز بعد دیده میشوند و ناراحتی برای من باقی نمیذاره.
5 سال پیش وقتی دختر کوچولوی همسایه نامزد دوست با غیرتم دم دمای غروب یه روز آبان ماه ، پرید جلوی ماشینم هیچ وقت فکر نمی کردم چند سال بعد کارم گریه هایی شبانه در سوگ چند کلاغ سیاه باشه. چند ماه بعد از حادثه وقتی برای جلب رضایت خانواده دختر کوچولوی همسایه نامزد کوچک دوست با غیرتم به خونه اونا می رفتم قناری کوچک رو برای دخترک بردم می خواستم براش توضیح بدم ولی نتونستم چیزی بگم. قناری رو به دختر دادم و از خونشون زدم بیرون.
می خواستم براش بگم که تقصیر من نبوده. می خواستم بگم که این ملیحه بود که جر و بحث رو شروع کرد و حواس من رو پرت کرد اما نگفتم.
اون روز وقتی ملیحه رو سوار کردم ملیحه به من گفت که حامله است من که متعجب بودم بر سر کورتاژ جنین با ملیحه شروع به بحث کردم ملیحه که می خواست بچه رو نگه داره حسابی اعصاب من رو بهم ریخته بود و مدام جبغ می کشید ولی این دفعه رو کور خونده بود. نه! بچه نه! این یکی رو دیگه حاضر نبودم جلوی ملیحه کوتاه بیام و بحث ادامه پیدا کرد تا این که توی اون خیابون لعنتی دخترک رو جلوی ماشین دیدم ولی دیگه خیلی دیر شده بود صدای جیغ ملیحه رو تو گوشم هنوز می شنوم.
بعدا که دوست با غیرتم نامزد کرد ، اتفاقی فهمیدم که خونه نامزد کوچکش کنار خونه دخترکیه که من چند سال پیش زیر گرفته بودم . البته من این موضوع رو اتفاقی فهمیدم چون که دوست با غیرتم حتی تا به حال اجازه نداده من نامزد کوچکش رو نگاه کنم. یه روز که به طور اتفاقی به اتفاق من رفته بودیم دنبال نامزد کوچکش من رو سر کوچه نامزد کوچکش پیاده کرد تا بره تو کوچه و طوری که من پلاک خونه نامزد کوچکش رو نفهمم اون رو سوار کنه ، کوچه رو شناختم و نعش کلاغ ها ی نر - که دوست با غیرتم قبلا راجع به کشتن اون ها با من صحبت کرده بود - رو دیدم و چند روز بعد کنجکاوی من رو دوباره به اونجا کشوند و همون کنجکاوی بود که باعث شد من به راز کلاغ ها پی ببرم و بفهمم که اصل داستان تقصیر منه و از اونروز عذابی مضاعف دامن من رو گرفت. البته اون روز خیلی شانس آوردم که دوست باغیرتم که حتما همون حوالی بوده من رو ندیده وگر نه شاید سرنوشت من هم با کلاغ ها به نوعی دیگر گره می خورد. شاید هم بد شانس بودم...
چند ماه پس از تصادف وقتی از بازداشت خلاص شدم و کارهای اخذ رضایت و... به پایان رسیده بود ملیحه با من تماس گرفت و خبر پدر شدنم رو به من داد. این طوری بود که قاسم به دنیا اومد.
